بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )

47

عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )

آن زن دنبالهء حكايت خود را گرفته گفت : پس از آن تمام اهالى كشور متفق شدند و با خود عهد كردند كه تا از شاه خويش خبرى به دست نياوردند و از زندگى او مأيوس نشوند ديگرى را به پادشاهى برنگزينند زيرا غيب‌گويان خبر داده بودند كه شاه در يكى از شهرهاى عربستان زنده و سلامت زيست مىكند . اين اخبار را كه شنيدم به شهر داخل شدم و خود را ظاهر ساختم و به طرف قصر خويش روانه گشتم ، چون داخل قصر شدم خانوادهء خود را با همان وضعى كه آنها را ترك كرده بودم مشاهده نمودم جز آنكه سر به زانوى ماتم نهاده در غم فراق من مبتلا بودند ، سپس رجال دولت را ملاقات كردم و داستان خود را براى آنان حكايت نمودم ، همه از سرگذشت من متعجب شدند و از برگشتن من شاد و مسرور گشتند و دين اسلام را مانند من پذيرفتند . اكنون درست يك ماه قبل از ورود شما به اين شهر است كه من به كشور خود بازگشته‌ام و بسيار خوشحال و شادمانم كه خداوند تعالى مرا و اهل كشور مرا به دين اسلام مشرف ساخته نماز و روزه و حج و حلال و حرام را به ما آموخته است و به مرتبه‌اى رسيده‌ام كه تاكنون هيچ‌يك از افراد ممالك زنگبار به چنان مرتبه‌اى نايل نشده‌اند . بدين جهت من شماها را بخشيدم زيرا شماها وسيلهء اصلاح دين من شده‌ايد فقط يك مسئله باقى است كه از خداوند مسئلت دارم گناه آن را بر من ببخشايد . من پرسيدم : اعليحضرتا آن چه مسأله‌اى است ؟ گفت : آن موضوع آقاى من است در بغداد كه من بدون ميل و اجازهء او به زيارت خانهء خدا رفتم و ديگر به سوى او بازنگشتم . هرگاه آدم مطمئنى پيدا مىكردم قيمت خودم را براى او مىفرستادم و از او طلب بخشايش مىكردم و اگر چنين شخص امين و معتمدى در ميان شماها مىبود آن پول را به وسيلهء شماها